follow me on twitter
این یادداشتیست که به خواست خسرو دربارهی جشنوارهی کنِ امسال برای رویش نوشتم. با این تفاوت که مجلهای که این روزها روی پیشخوان آمده ربطی به آن رویش سال گذشته ندارد و باید برای پیدا کردن نسخهی اصلی سراغ مجلهی دیگری را بگیرید به اسم «رونا». خودِ مطلب هم چیزکیست در حال و هوای «یک ایرانی در کن».
در هواپیمای استانبول به نیس، از بد حادثه یا خوش اقبالی - نمیدانم - نشستهام میان یک گروه از پیرمردها و پیرزنهای فرانسوی که پس از سیاحت همسایهمان، به خانه برمیگردند. کنار دستم پیرمرد خوشمشربیست که نمیگذارد سفر را در سکوت بگذرانم. با انگلیسی دست و پا شکستهاش، فرهنگ و تاریخ فرانسه را برایم مرور میکند و از خاطرات استانبول میگوید و حسرت آیفوناش را میخورد که در ترکیه از جیبش زدهاند. وقتی که میفهمد من و همسفرهایم برای جشنواره به کن میرویم، چشمانش برق میزند و بحث را میکشد به زیباییهای جنوب فرانسه، به تکه بهشتی که از آسمان بر روی زمین جا مانده و به خانهاش که روی تپههای مرز فرانسه و ایتالیاست و مشرف به مدیترانه. به مدیترانهی آرام و جادویی که تماشایش مسختان میکند. اما میگوید که ما فرانسویهای ساکن این نواحی، روزهای جشنواره از نزدیکیهای کن هم رد نمیشویم از بس که جشنواره شلوغ است و آدمهای ریز و درشت از همه جای دنیا به اینجا میآیند.
هر چه اتوبوس نیس به کن جلوتر میرود ناامیدتر میشوم. وارد کوچه پسکوچههای کن که میشویم دیگر ماجرا دستم میآید. کن شهر ساحلی خیلی خیلی کوچکیست و برای من که آدم شهرهای بزرگم، کار و زندگیِ حتی ۱۰-۱۲ روزه هم در چنین جایی خیلی راحت نیست. روز بعد تازه دستم میآید که پیرمرد حق دارد. وقتی که ساعت ۷-۷:۳۰ از بازار فیلم به سمت آپارتمانمان برمیگردم، مثل تهران که هر روز در ترافیک خردکنندهی همت پیر میشوم، در ترافیک آدم میمانم و مسیر ۶-۷ دقیقهای را نیم ساعته طی میکنم. تا آخرین روزها هم برنامه همین است؛ تقریبا همهی رد کارپتها از ساعت ۷ به بعد برگزار میشود و جلوی سینمای لومیر و کاخ جشنواره تا چشم کار میکند آدم میبینم. کافهها و رستورانهای آنطرف خیابان و حتی پشتبامهای خانههای مقابل هم در امان نیستند. هر چه ما در اینجا به جشنواره به چشم یک مراسم رسمی و جدی نگاه میکنیم، در پایتخت سینمای جهان، جشنواره یک جشن و بزم سالانه است. جشنی در ستایش سینما. همین است که بلوار Croisette تا خودِ صبح بیدار است و چراغ رستورانها و کافههایش روشن است و از دور و نزدیک صدای موسیقی میآید.
برگزاری جشنواره اما ناامیدکنندهتر از چیزی بود که انتظار داشتم. این را به خاطر آن روحیهی همیشه طلبکارانهی ایرانیمان نمیگویم، که هر چه باشد سقف تواناییهایمان را میتوانیم هر سال در جشنوارهی فجر ببینیم. اما به خاطر این مرعوب عظمت کن نشدم که اولین جشنوارهی درست و حسابی عمرم را چند ماه زودتر در برلین دیده بودم. نظم و دقتی که آلمانیها در برگزاری جشنواره دارند را اصلا نمیتوان در کن پیدا کرد. بیشک یک مقداری از آن به خاطر تعداد زیاد آدمهاییست که هر سال به کن میروند و مدیریت این همه مهمان حتما کار سادهای نیست، اما معتقدم فرهنگ جمعی یک ملت را میشود از نوع رانندگیشان و رفتارهایشان در خیابان دید. فرانسویها در این زمینه بسیار شبیه به ما عمل میکنند و اگرچه به اصالت ایرانیها در قانونشکنی نمیرسند، اما در قیاس با آلمانیها میتوان آنها را مجرمهای بالفطرهای دانست که از قضا علاقهی زیادی به پز دادن با ماشینهایشان و گشت زدن بیهدف در خیابان دارند. اما هیچ چیز در جشنوارهی کن به اندازهی سیستم تهیهی بلیتش نمیتواند شما را عصبانی کند. وقتی با باقی دوستانی که تجربهی سالیان گذشته را هم داشتهاند، حرف میزدم فهمیدم که این مشکل ادامهداریست و هر سال این داستان به شکلهای مختلف تکرار میشود. در واقع هیچوقت نمیفهمید که چه الگوریتمی برای سایت رزرو بلیت جشنواره طراحی شده و بر چه مبنایی و در چه زمانی بلیتهای یک فیلم برایتان باز میشود و کِی تمام میشود. چیزیست شبیه لاتاری که بعید میدانم هیچوقت به یک زبان مشترک با آن برسید. بامزهتر اینکه یک روز موفق شدم بلیت ساعت ۸:۳۰ صبح فیلم Biutiful (الخاندرو گونزالس ایناریتو) را گیر بیاورم ولی وقتی که نیم ساعت جلوی سینما در صف ورود منتظر شدم، به من و نزدیک به ۳۰۰-۴۰۰ نفر دیگر گفتند که سالن پر شده و دیگر گنجایش ندارد. البته اینقدر تعهد اخلاقی داشتند که برایمان با نیم ساعت تاخیر در یک سالن دیگر فیلم را نمایش بدهند، ولی خب این اتفاق میتواند تصویر دقیقتری از نوع سازماندهی جشنواره به دست بدهد.
با این همه نمیشود از این گذشت که وقتی بلیت سالن لومیر را به دست میآورید و وارد سینما میشوید، با سازهی پرعظمتی مواجه میشوید که ۲۳۰۰ نفر را از سراسر دنیا در خود جای داده و بیش از هر چیز ارج و قرب سینما را به رختان میکشد.
بازار فیلم کن هم برای خودش داستان مجزایی دارد. اینکه شرکتها و کشورهای مختلف با چه جدیت و برنامهای وارد این نمایشگاه عظیم میشوند و چه هزینههایی میکنند تا چند برابرش را به دست آورند، روایت بلندیست. اصلا بازار فیلم دقیقا همانجاییست که باید انرژی و وقت و سرمایهی زیادی برایش گذاشت تا صنعت سینمای یک کشور جان بگیرد، وگرنه حضور در بخشهای اصلی جشنواره و موفقیت در آن، آنقدر تابع شاخصهای متغیریست که برنامهریزی برای آن خندهدار است. و حتما کسانی که مسوولیت سینمای ایران و سازمانهای سینماییاش را برعهده دارند حواسشان به این بخش هست و دیدهاند که قطر و امارات و ترکیه چه حضور پررنگ و حیرتانگیزی در کن امسال داشتند.
باقی داستانها هم... راستش خیلی مهم نیست.

سالها بعد، یکی از آدمهای خوشاقبالی که این روزها یارش را پیدا کرده داستان عاشقانهی جذابی خواهد نوشت و آن را با این جمله آغاز خواهد کرد: «در سالِ سیاه به هم رسیدیم...»
پینوشت:
جیدی سلینجر درگذشت.
یک/ چه خوب که بالاخره یکی دو نفر از عکاسهای این مملکت خجالت و بیانصافی را کنار گذاشتند و نوشتند که هر کسی در هر پُست و مقامی میتواند دوربین دست بگیرد و عکاسی کند و بعد آن عکسها را به چاپ برساند و به دیگران نشان بدهد. نمیفهمم در کجای این پروسه به حقوق دیگران تعرض میشود که تا یک بنده خدایی که پیش از این بهعنوان عکاس شناخته نمیشده، نمایشگاه میگذارد آه و ناله و فحش و فضیحتها راه میافتد که هنر به فنا رفت و هر کسی برای خودش عکاس شده و این چه اوضاعیست و...
این وسط یک آدمهای خوشحالتری هم پیدا میشوند که میروند آن بنده خدا را گیر میآورند و سوالپیچ میکنند که چرا رفتی تمام گالریهای خانهی هنرمندان را گرفتهای؟ چرا عکسهایت اینقدر زیادند؟ چرا گران هستند؟ (+ بخوانید) یکی هم نیست به آنها بگوید که گالریدار و آن بنده خدا - مثل همهی آدمهای دیگر - اختیار مال و اموالشان را دارند. عکسها یا خوب هستند یا نه، یا با سلیقهی ما جور درمیآیند یا نه، باقی حرفها همهش جفنگ است.
بهطور مشخص دربارهی عکسهای هدیه تهرانی، عکسهایش را دوست ندارم اما اگر این همه هزینه کرده برای نمایشگاهش و عکسهایش هم - بههر دلیلی - فروش میرود، نوش جانش.
[گربهی مسکین اگر پر داشتی | بهمن جلالی]
[باز هم همان قصهی تکراری | اسماعیل عباسی]
[چه کسی حرفهی من را دزدید؟ | مریم مهتدی]
[با آب دعوا نکنیم | هدیه تهرانی]
[نمایشگاه عکس چاه آب نیست | فهیمه خضرحیدری]
دو/ احساس میکنم بعضی از سینماگران این مملکت معنی مخاطب خاص را نمیفهمند. روزهای جشنواره که میرسد در هر کوی و برزنی یک خبرنگار پیدا میکنند و از اینکه فقط به فکر مخاطب جدی و خاص بودهاند حرف میزنند، اما وقتی نوبت اکران همین فیلمهای با مخاطب خاص و جدی میرسد فریاد ابتذال در سینما سر میدهند و تهدید به آتش زدن نگاتیو در برابر سینما میکنند. نمیفهمم مگر مخاطب خاص در این مملکت چند نفر است که حضرات انتظار دارند فیلمهایشان به اندازهی تجاریترین فیلمها، سالن و سانس بگیرد. سینمادار و صاحب سینما اگر به فکر دخل و خرجش نباشد که هیچوقت این صنعت روی پای خودش نمیایستد.
همه جای دنیا هم همین بساط است، هیچوقت فیلم وودی آلن به اندازهی فیلم جورج لوکاس فرصت و امکان اکران نمیگیرد. فقط آنجا توانستهاند مخاطبهای جدیترشان را پیدا کنند و برایشان پاتوغ بسازند. سرمایهگذار فیلم وودی آلن هم چون دنبال وام دولتی برای فیلم بعدیاش نیست، هیچوقت از این داد و بیدادها راه نمیاندازد.
نامزدهای اسکار ۲۰۱۰
گاردین
سلینجر درگذشت
دیگر کسی مزاحم آقای نویسنده نمیشود.
چند نکته دربارهی روزمرگی
حمید امجد
بهمن جلالی درگذشت
مرگهای ۸۸ تمامی ندارد؟ | عکس آنلاین
زندگی را در تابه سُرخ کنید
دربارهی «جولی و جولیا» | محسن آزرم
آشپزخانهی راز
پویان و سیما به آشپزخانه میروند
در رثای دیوید لوین که به سایه رفت
نیویورک تایمز

نظرها (4)








archives
